تبليغاتX
نيلوفرانه عشق
...و سراغ مضراب دریا رفت

یاد دستهای تو افتادم

که بی مضراب چه زیبا موج میزدی

پس از ان روز بی همزاد

که تو را اواسط سطر سکو تش جا گذاشتم

تمام شنبه های بلوطی رنگ منتظر کسی بودم

کسی که تویی

 تویی که هیچکس نبودی

سکوت مر طوبی در گلوی من گیر کرده

تو حرف بزن

با کلماتی از جنس باور های من

حرف بزن...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 16:16  توسط dezire  | 

.............

ما در کتابها بیهوده پرسه زدیم

هیچ نفهمیدیم

برخی کتابها چیزی نداشت بفهمیم

برخی چیزی داشت که ما نفهمیدیم

نفهمیدیم

هنگام عاشقی چرا انسان با کتاب

هم اغوش می شود

ایا کتاب مسکن این بیماری خطرناک است

یا اینکه ناقل ان....

با حافظ اشنا بودم

ان روزها که درک نمی کردمش

دیوانه وار می سوختم میان کوچه باغ غزلهایش

امروز بالشی است وگهگاه تفالی

به خواندن نی نامه مولا معتادم

صادق هفت بیت اول ان را

از سمفونی پنج بتهوون بزرگتر دانست

صادق خلف ترین فرزند عشق بود

وبه دیوار قرن بسته تاریک پنجره ای باز کرد

و نیما یادش بخیر

.......................

اری کتابهایی هست

که باید همیشه خواند چو حافظ و مولوی

کتابهایی هست که باید

با خود به قصر ایینه برد چو بوف کور

اما کتابی نیست که بتوان ان را سوزاند

مگر که اسکندر باشی یا...

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 21:17  توسط dezire  |