نمی دانی چه قدر دلواپس پنجره ام
وقتی خورشید از پیله ی آسمان در می اید
پنجره ام باید یاد بگیرد
با چه کسانی به لهجه ی دیوار حرف بزند
و چه وقت خورشید عقیم را سرزنش کند
نمی دانم به کدام پرنده معتقدی
ولی تو را به جان هر چه چکاوک
پر آواز پروانه را نبند
هیچ کس آواز سبز پروانه ها را نمی فهمد
تو دیگر چرا؟
تو که از سلاله ی تابستانی
و با تمام رنگین کمان ها نسبت داری
وای ، باران ، دلم برای لکنتت می سوزد
نگاهم می کند باران
نگاهی تر ، عاشق و مبهوت
هنوز هم خیلی از مردم
باران روی شانه ی چترشان جان می دهد
تو را به جان سیب ،
بیا برویم کمی از باران دلجویی کنیم
بیا برویم از روی شانه ی یک شنبه چتر را برداریم
ببین دیوان پنجره را باز می کنم تا تفألی بر باد بزنم
چرا نگرانی ؟
نگران برهنگی پنجره ای یا آواز پروانه ها ؟
شاید هم دل واپس عبور زمانی ؟
نه ، ستاره ی سبز من آسوده باش
این دختر ساده تمام سال هایی را که گذشت
به حساب همان سیب کال می نویسد
وقتی که دیدمت کمی از بوی سازت را برایم کنار بگذار
یک شنبه ما را گم نمی کند
شاید ما او را...ـ
مریم اسدی