|
|
|
|
|
ديگر جا نيست
قلب ات پر از اندوه است خدايان همه آسمانهايت بر خاك افتاده اند چون كودكي بي پناه و تنها مانده اي از وحشت مي خندي و غروري كودن از گريستن پرهيزت مي دهد اين است انساني كه از خود ساخته اي ؟ انساني كه من دوست داشتم ؟ كه من دوست ميدارم ....ا؟ کنون ناتوان و سرد مرا در برابر تنهایی به زانو در می آوری ؛ به تاریکی نگاه می کنی از وحشت می لرزی و مرا در کنار خود از یاد می بری.... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 0:12 توسط dezire
|
|
||