|
|
|
|
|
یاد سال های ناسروده که می افتم هم بازی کودکی هایم تیله هایش را کنار آواز پروانه ها می چید و با کاشی هایش ایوان شمعدانی ها را فرش می کرد حالا فکر می کنم چند سال از تیله ها بزرگتر شده ام ؟ چند سال از کاشی ها ؟ سکوتی که از اردیبهشت کودکی ها تا امروز صبوری کرده می شکند سکوتی سبز ، همرنگ تیله ها امروز دستم را گرفتی و تمام دنیای من کف دستهای تو جا ماند این بار که دیدمت همراه دست هایت یک تیله ی کوچک سبز برایم بیاور باور کن هنوز آن قدر کودکم که تمام دنیایم در همان تیله ی سبز خلاصه می شود آه ... ستاره ی سبز من صدای ساز می اید عنکبوتی دارم که گاهی تار می زند می خواهم او را نشانت دهم هم اتاقی من عنکبوت سبزی است که آواز پروانه ها و لبخند سنجاقک ها را شکار می کند نمی دانی چه لذتی دارد گهواره و گریه و خواب آخر این فصل دوباره زاده می شوم با یک ستاره ی سبز در قلبم و تیله ای سبز در دستم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 21:39 توسط dezire
|
|
||