|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:31 توسط dezire
|
|
||
|
|
|
|
|
قول داده بود كه ليلا نمي رود مال من است بي من از اينجا نمي رود او گفته بود آدم و حوّاش مي شويم سوگند خورده بود كه فرداش مي شويم او قول داده بود كه موسي رفيق ماست عيسي شهود پاكّي دامان ما دوتاست ايوب را به خا طر ما آفريده است كشتيّ نوح را طرف ما كشيده است ترسي نداشتيم كه از بت پرست ها مردي تبر به دست فرستاد پيش ما او قول داده بود فقط عاشق مني علم مني شعور مني منطق مني آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب ، بد بي اذن او كه رود به دريا نمي رود اما عجيب رود به دريا رسيد ورفت موسي عصاش را سر ما ها شكست ورفت وقتي كه ديد كار من و تو نمي شود ايوب بر خلاف هميشه عجول شد قوم يهود بود سراسر شلوغ بود موسي عصاي معجزه اش را غلاف كرد ديگر خودم به جاي خدا خالق توام |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 17:48 توسط dezire
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:12 توسط dezire
|
|
||
|
|
|
|
|
اما لحظه ای رسید لحظه پریدن و رها شدن میون بیم وامید لحظه ای که پنجره بغض دیوارو شکست نقش اسمون صاف میون چشاش نشست مرغ خسته پر کشید وافق روشن و دید تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید لحظه ای پاک وبزرگ دل به دریا زد و رفت بایه پروازبلند تن به صحرا زد ورفت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:54 توسط dezire
|
|
||