|
قول داده بود كه ليلا نمي رود اما عجيب رود به دريا رسيد ورفت موسي عصاش را سر ما ها شكست ورفت وقتي كه ديد كار من و تو نمي شود ايوب بر خلاف هميشه عجول شد قوم يهود بود سراسر شلوغ بود موسي عصاي معجزه اش را غلاف كرد ديگر خودم به جاي خدا خالق توام
اما لحظه ای رسید لحظه پریدن و رها شدن میون بیم وامید لحظه ای که پنجره بغض دیوارو شکست نقش اسمون صاف میون چشاش نشست مرغ خسته پر کشید وافق روشن و دید تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید لحظه ای پاک وبزرگ دل به دریا زد و رفت بایه پروازبلند تن به صحرا زد ورفت
|
About![]()
من ايرانيم زبانم پارسي نژادم اريايي پارت اشكاني سفر را دوست دارم كوچ را نه........
Home
|