تبليغاتX
نيلوفرانه عشق
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:31  توسط dezire  | 

قول داده بود كه ليلا نمي رود
مال من است بي من از اينجا نمي رود
او گفته بود آدم و حوّاش مي شويم
سوگند خورده بود كه فرداش مي شويم
او قول داده بود كه موسي رفيق ماست
عيسي شهود پاكّي دامان ما دوتاست
ايوب را به خا طر ما آفريده است
كشتيّ نوح را طرف ما كشيده است
ترسي نداشتيم كه از بت پرست ها
مردي تبر به دست فرستاد پيش ما
او قول داده بود فقط عاشق مني
علم مني شعور مني منطق مني
آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب ، بد
بي اذن او كه رود به دريا نمي رود

اما عجيب رود به دريا رسيد ورفت
بر صورت زمخت زمين پا كشيد و رفت
فردا رسيده است تو رفتي بدون من
حالا تويي كه تشنه تريني به خون من
فردا رسيد آدم و حوا تمام شد
« ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد
ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد
ديگر تمام شد گل سرخم تمام شد »

موسي عصاش را سر ما ها شكست ورفت
با هر دو دست زد سرمان را شكست ورفت

وقتي كه ديد كار من و تو نمي شود
از روي عرشه نوح خودش را به خواب زد

ايوب بر خلاف هميشه عجول شد
آتش كشيد در من و باران نزول شد

قوم يهود بود سراسر شلوغ بود
عيسي زبان گشود كه ليلا دروغ بود

موسي عصاي معجزه اش را غلاف كرد
ديشب خدا به ضعف خودش اعتراف كرد

ديگر خودم به جاي خدا خالق توام
از اين به بعد مثل خدا عاشق توام
: اقراء به نام هر چه نميداني ازغزل
ليلاي من نگو كه پشيماني از غزل
اقراء به نام ليلي و مجنون كه قرن هاست
تمثيل هاي واقعي اشتياق ماست
ليلا تو اولين زن مبعوث عالمي
چشم حسود كور تو ناموس عالمي
از ابرها بخواه كه باران بياورند
حالا بلند شو همه ايمان بياورند
از سرزمين ابرهه تا فيل مي وزد
از روشناي چشم تو انجيل مي وزد
حالا حجاز دامنه ي روسري توست
اين سرزمين بچّگي و مادري ي توست
با پيروان واقعي ات خالصانه باش
تبليغ عشق كن غزلي عاشقانه باش
بيت المقدس تو همين چشمهاي توست
عشق آفريدگار تو هست و خداي توست
دور خودت بچرخ و خودت را طواف كن
دور لبان صورتي ات اعتكاف كن
لبيك لا شريك لبت جز من و خودت
لبيك لا شريك لبت جز من و خودت
لبيك لا

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 17:48  توسط dezire  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:12  توسط dezire  | 

اما لحظه ای رسید لحظه پریدن و رها شدن

 

میون بیم وامید

 

لحظه ای که پنجره بغض دیوارو شکست

 

نقش اسمون صاف میون چشاش نشست

 

مرغ خسته پر کشید وافق روشن و دید

 

تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید

 

لحظه ای پاک وبزرگ

 

دل به دریا زد و رفت

 

بایه پروازبلند تن به صحرا زد ورفت

 

رفت................
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:54  توسط dezire  |