تبليغاتX
نيلوفرانه عشق
                       
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:34  توسط dezire  | 

                مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی به پا کنم

که گیسوانت را یک به یک

شعری باید و ستایشی.

 دیگران

معشوق را مایملک خویش می پندارند

اما من

تنها می خواهم تماشایت کنم.

در ایتالیا تو را مدوسا صدا می کنند

(به خاطر موهایت)

قلب من

آستانه ی گیسوانت را، یک به یک می شناسد.

آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی

فراموشم مکن!

و به خاطر آور که عاشقت هستم.

مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم

موهای تو

این سوگواران سرگردان یافته

راه را نشانم خواهند داد

به شرط آن که، دریغشان نکنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:21  توسط dezire  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:13  توسط dezire  | 

..و اين جهان به لانه ماران مانند است

واين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست

كه همچنان كه ترا ميبوسند

در ذهن خودطناب دار ترا مي بافند

ميان پنجره وديدن هميشه فاصله ايست

چرا نگاه نكردم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:10  توسط dezire  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:57  توسط dezire  | 

 ،

تو همسن و سال پدر من هستي.

پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند،

من کار مي کنم و درس نمي خوانم.

پدر من نه کار دارد ، نه خانه،

تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛

من در کارخانه ي تو کار مي کنم.

و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است:

سود آن براي تو ، دود آن براي من.

من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني.

من بار مي کنم ،تو انبار مي کني.

من رنج مي برم،تو گنج ميبري.

من در کارخانه ي تو کار ميکنم.

و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست:

وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي،

وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي،

وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي.

من در کارخانه ي تو کار مي کنم.

و در اينجا همه کارها به نوبت است:

يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني،

روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم.

من در کارخانه ي تو کار مي کنم

کارخانه ي تو بزرگ است.

اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد،

از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست.

کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است.

و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است،

در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:52  توسط dezire  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:34  توسط dezire  | 

 

قطار مي‌رود

 

تو مي‌روي

 

تمام ايستگاه مي‌رود

 

و من چقدر ساده‌ام

 

كه سال‌هاي سال

 

در انتظار تو

 

كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام

 

و همچنان

 

به نرده‌هاي ايستگاه رفته

 

تكيه داده‌ام!»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:31  توسط dezire  | 

وای باران باران

 شیشه پنجره را باران شست

 از دل من اما

چه  کسی نقش تورا خواهد شست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:10  توسط dezire  | 

دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند

  که من تا روی بام ابرها پرواز میکردم ....

از انجا با كمند كهكشان

تا استان عرش ميرفتم

در ان در گاه درد خويش را فرياد ميكردم

كه كاخ صد ستون كبريا لرزد 

مگر یک شب ازین شبهای بی فرجام

 ز یک فریاد بی هنگام

 به روی پرنیان اسمانها

 خواب در چشم خدا لرزد...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:47  توسط dezire  | 

رفتنت

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را مزن !

    ابتداي يك پريشانيست حرفش را مزن!

 

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو

    چشمهايم بي توبارانيست حرفش رامزن!

 

آرزو داري كه ديگر برنگردم پيش تو

       راهمان با اين كه طولانيست حرفش را مزن!

 

دوست داري بشكني قلب پريشان مرا

      دل شكستن كار اسانيست حرفش را مزن!

 

خورده اي سوگند روزي عهد ما رابشكني

   اين شكستن نا مسلمانيست حرفش را مزن!

 

حرف رفتن مي زني وقتي كه محتاج توام

 رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را مزن!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:24  توسط dezire  | 

                    

زندان ازادي

 

تصویر:Vincent Willem van Gogh 037.jpg

 

 

اكنون زمان گريستن است اگر تنها بتوان گريست

 

يا به رازداري دامن تو اگر بتوان اعتمادي داشت

 

يا دست كم به درها!!!

 

كه در انان احتمالا گشودني است

 

اما چگونه و به راستي چگونه زندان من

 

را كه اين چنين سرد و بي صدا مانده را خواهي شناخت ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:37  توسط dezire  | 

            

  امروز خورشيد به دو نيم شد

 يك نيم ان از اين شهر رفت

و ان نيم ديگرش شرم از طلوع كرد

امروز من مرگ خورشيد را ديدم

 و گريه اسمان راكه زمين را سيراب كرد

 امروز من زمستان را ديدم

 و كوچ ان پرستو را كه اي كاش ميماند و نمي رفت امروز.....                                                                                                                             

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:18  توسط dezire  | 

 

 

خدايا! مرا موهبت آن عطا كنم تا به جاي آسودن به ديگران آسايش بخشم.

 و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم

و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم

زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هرچيز رسيد

با بخشايش است كه بخشوده مي شويم

 و با مردن است كه زندگي ابدي ميابيم

خدايا! مرا معبر آرامش كن ؛‌ تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاري سازم

آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم

 آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:55  توسط dezire  |