تبليغاتX
نيلوفرانه عشق

محرم

...

 

کوچه‌ها سیاه

خانه‌ها سیاه

خیمه‌ها سیاه

جامه‌ها سیاه

آسمان ِ گریه پا به ماه...

آه

و آه و آه......................

صدای طبل

صدای سنج

صدای ضجه‌ها و ناله‌های ما

آی!!! صدای ِ تو به گوش نمی‌رسد...

"کیست که یاری کند مرا؟"

صدای ِ تو به گوش نمی‌رسد...

صدای طبل و سنج و دسته‌ها و سینه‌ها

زمین نشسته در عزای ِ ما...

و آسمان گریه می‌کند به حال ِ ما

کیست که یاری کند تو را؟

صدای ِ تو به گوش ما نمی‌رسد...

خیمه‌ها سیاه

جامه‌ها سیاه

راه ِ ما سیاه

روی ِ ما

.

.

.

سیاه

.........................

 

 

 




 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 0:37  توسط dezire  | 

.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 0:10  توسط dezire  | 

.www.iranvij-group.com | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 13:29  توسط dezire  | 

غروب.

 

غروبی تازه بود.

وضع وحالی تازه بود.

بیابانی تازه.

تا امروز بسیاربر این بیابان وغروب گذر کرده بود .

اما آن راچنین به جان احسا س نکرده بود.

روز رنگی دیگر می گیرد

هنگامی که ر وزگار تو زیر و زبر شد ه است.

غروب سر خ است یا تیره؟

توچگونه اش می بینی؟

تا چگونه اش ببینی!

شب نور باران است هنگامی که قلب پر فروز باشد

غروب گنگ است

اگر قلبی گنگ داشته باشی

اگر روحی گنگ داشته باشی

غروب گنگ بود......

 ..کلیدر..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 15:5  توسط dezire  | 

خدا گفت:لیلی یک ماجراست ماجرایی اکنده از من

شیطان گفت:تنها یک اتفاق است.

خدا گفت:لیلی درد است.

شیطان گفت:اسودگی ست خیالی ست خوش

خدا گفت:لیلی رفتن است عبور و رد شدن

شیطان گفت:ماندن است فرو ریختن در خود

خدا گفت:لیلی جستجوست لیلی نرسیدن است و بخشیدن

شیطان گفت:خواستن است گرفتن و تملک

خدا گقت:لیلی سخت است دیر است ودور

شیطان گفت:ساده است همین جا ودم دست

ودنیا ر شد از لیلی های زود

 لیلی های ساده اینجایی نزدیک لحظه ای...

خدا گفت:لیلی زندگی ست زیستنی ست از نوع دیگر

لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 16:7  توسط dezire  | 

 

گاهــــــی دلم برای خودم تنگ میشود


گاهـــی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود


گاهــــــــــی دلم برای پاكیهای كودكانه ی قلبم میگیرد


گاهــــــــی آرزو میكنم ای كاش


دلــــــی نبود تا تنگ شود


تا خسته شود

 نفس می کشم نبودنت را


تو نیستی


آسمان بی معنیست
حتی آسمان پر ستاره.


و باران.....
مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد
تو نیستی


و من چتر می خواهم ...


هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...


خودم را به هزار راه میزنم


به هزار کوچه 

به هزار در

نکند یاد تو بیفتد

 تا بشکند...

بانوی پریشان شبهای دغدغه ! ! !

 

هیچ کس آشفتگی ات را

شانه نخواهد زد!

این جمع ،

پر ازتنهاییهاست!!!

پر از تنهائــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــی 
...

...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 22:52  توسط dezire  | 

به آرامی آغازبه مردن می کنی

, اگر سفر نکنی

 ,   اگر چیزی نخواهی

  , اگر به اصوات زندگی گوش ندهی     

 .        اگر از خودت قدر دانی نکنی

           به آرامی آغاز به مردن میکنی

 , زمانی که خود باوری را در خودت بکشی                

 .                      وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن میکنی

 ,  اگر برده عادت خود باشی

.....     اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

      اگر روز مرگ را تغییر ندهی

 ,           اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی

              یا اگر با افراد ناشناس محبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

,  اگر از نور وحرارت

,       و از احساسات سر کش

          واز چیز هایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند

...              و ضربان قلبت را تند تر میکنند دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

, اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی

    آن را عوض نکنی.

          اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی

,اگر ورای رویاها نروی

    اگر به  خودت اجازه ندهی

...که حد اقل یک بار در تمام زندگیت  ورای مصلحت اندیشی بروی

 

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروزکاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نکن!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 21:14  توسط dezire  | 

من 

در ازدحام این اتاق

میان سرگیجه های کلمات

 

دنبال بوی پیراهنی می گردم

مادرم گل های شمعدانی را آب می داد

ماهی های قرمز کوچک

درتنگ بازی می کردند

صدای ترقه و بوی باران می آید

ماهی کوچک تنها

در تنگ

گل های پلاسیده در ایوان

 و صدای ترقه بارانی

 که هرگز نمی بارد»

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 22:48  توسط dezire  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 2:39  توسط dezire  | 

آن«  «آن اتفاق کوچک و 

    ساده ی بازیگوش
    گویی عطر بهاری سنجدی بود
    که مثل پرنده از قفس مدرسه گریخت
    میزهای چوبی مدرسه
    گواه خوبی هستند
    دلم نیامد اسم ترا روی آن بکنم
    مثل میزها
    که سکوتشان پر بود
    از هیاهوی سبز جنگل ها و پرنده ها
    فقط
    روی درختی تناور
    دلی کنده بودم
    و اسم مقدس تو
    که مرا
    به جرم تحریف درختها
    و درختها را به جرم دلدادگی به من متهم کردند
    نمی دانم
    شاید
    آن درخت تناور
    میزی باشد
    که بچه های کوچک بازیگوش
    را
    به اتفاقی ساده
    پرنده می کند»

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 2:23  توسط dezire  |