تبليغاتX
نيلوفرانه عشق

نيلوفرانه عشق

شعر

عاشقی

 

 عاشقی جرم قشنگی است به انکارش مکوش ...

+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت0:36توسط dezire | |

می روم

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

 ستایش کردم ، گفتند خرافات است

 عاشق شدم ، گفتند دروغ است

 گریستم ، گفتند بهانه است

 خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

 

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت21:17توسط dezire | |

من به میهمانی افتاب میروم تنها..........

می مانی یا با من می ایی؟

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت12:45توسط dezire | |

...و سراغ مضراب دریا رفت

یاد دستهای تو افتادم

که بی مضراب چه زیبا موج میزدی

پس از ان روز بی همزاد

که تو را اواسط سطر سکو تش جا گذاشتم

تمام شنبه های بلوطی رنگ منتظر کسی بودم

کسی که تویی

 تویی که هیچکس نبودی

سکوت مر طوبی در گلوی من گیر کرده

تو حرف بزن

با کلماتی از جنس باور های من

حرف بزن...

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت16:16توسط dezire | |

.............

ما در کتابها بیهوده پرسه زدیم

هیچ نفهمیدیم

برخی کتابها چیزی نداشت بفهمیم

برخی چیزی داشت که ما نفهمیدیم

نفهمیدیم

هنگام عاشقی چرا انسان با کتاب

هم اغوش می شود

ایا کتاب مسکن این بیماری خطرناک است

یا اینکه ناقل ان....

با حافظ اشنا بودم

ان روزها که درک نمی کردمش

دیوانه وار می سوختم میان کوچه باغ غزلهایش

امروز بالشی است وگهگاه تفالی

به خواندن نی نامه مولا معتادم

صادق هفت بیت اول ان را

از سمفونی پنج بتهوون بزرگتر دانست

صادق خلف ترین فرزند عشق بود

وبه دیوار قرن بسته تاریک پنجره ای باز کرد

و نیما یادش بخیر

.......................

اری کتابهایی هست

که باید همیشه خواند چو حافظ و مولوی

کتابهایی هست که باید

با خود به قصر ایینه برد چو بوف کور

اما کتابی نیست که بتوان ان را سوزاند

مگر که اسکندر باشی یا...

 


+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت21:17توسط dezire | |

رفتن همیشه رسیدن نیست

ولی برای رسیدن باید رفت

در بن بست هم راه اسمان باز است

پرواز بیاموز...

 

 

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت21:55توسط dezire | |


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت11:13توسط dezire | |

  نمی دانی چه قدر دلواپس پنجره ام


وقتی خورشید از پیله ی آسمان در می اید


پنجره ام باید یاد بگیرد


با چه کسانی به لهجه ی دیوار حرف بزند


و چه وقت خورشید عقیم را سرزنش کند


نمی دانم به کدام پرنده معتقدی


ولی تو را به جان هر چه چکاوک


پر آواز پروانه را نبند

 
هیچ کس آواز سبز پروانه ها را نمی فهمد


تو دیگر چرا؟


تو که از سلاله ی تابستانی

 
و با تمام رنگین کمان ها نسبت داری

 

وای ، باران ، دلم برای لکنتت می سوزد


نگاهم می کند باران


نگاهی تر ، عاشق و مبهوت


هنوز هم خیلی از مردم

 
باران روی شانه ی چترشان جان می دهد


تو را به جان سیب ، 

 
بیا برویم کمی از باران دلجویی کنیم

 
بیا برویم از روی شانه ی یک شنبه چتر را برداریم


ببین دیوان پنجره را باز می کنم تا تفألی بر باد بزنم


چرا نگرانی ؟


نگران برهنگی پنجره ای یا آواز پروانه ها ؟


شاید هم دل واپس عبور زمانی ؟


نه ، ستاره ی سبز من آسوده باش


این دختر ساده تمام سال هایی را که گذشت


به حساب همان سیب کال می نویسد


وقتی که دیدمت کمی از بوی سازت را برایم کنار بگذار

 
یک شنبه ما را گم نمی کند

 
شاید ما او را...ـ

مریم اسدی

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت19:39توسط dezire | |

....و  عشق تنها عشق ...

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

ترا به گرمی یک  سیب می کند مانوس...
 
و عشق تنها عشق


مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد


مرا رساند به امکان یک پرنده شدن...

و نوشداروی اندوه!

 

چرا گرفته دلت...مثل آنکه تنهایی؟!


چه قدر هم تنها !!

خیال می کنم

 
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
...


 
دچار یعنی ...عاشق!!!!

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت10:56توسط dezire | |

+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت20:59توسط dezire | |