تبليغاتX
نيلوفرانه عشق

نيلوفرانه عشق

شعر

چند دقیقه توی خلوت

قلم و کاغذ دو تا خط

یه جمله که اخری نداره

نقطه هاس تا بی نهایت.....

می نویسم از حقیقت

 از ته خط تا ته خط...

ادما گوشه نشینن

دیگه هیچکس هویت نداره

خورشیدم دیگه بریده

دیگه نورش فایده نداره

حالا شمع من تموم شد

دیگه این اخر خطه......................نقطه

.............................................نقطه

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت16:22توسط dezire | |

http://i39.tinypic.com/28utd3s.jpg

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت0:2توسط dezire | |

کاش یادت نرود

روی ان نقطه پر رنگ بزرگ

بین بی باوری ادمها

یک نفر می خواهد

با تو تنها باشد

نکند کنج هیاهو بروم از یادت...

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت22:37توسط dezire | |

پشت این پنجره

جز یک هیچ بزرگ

هیچی نیست...

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت13:51توسط dezire | |

يک نگاه تو
می ارزد به تمام آن نگاه هایی که از من گرفتی.


و شوق لحظه ای با تو بودن


می ارزد به تمام آن همه تنهایی.


تنها لحظه ای با من باش

 تا تکرار بی تو بودن

 رخت بندد از روزگارم.


و من


فقط ، تنها به لحظه ای دلخوشم...

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت21:52توسط dezire | |

عاشقی

 

 عاشقی جرم قشنگی است به انکارش مکوش ...

+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت0:36توسط dezire | |

می روم

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

 ستایش کردم ، گفتند خرافات است

 عاشق شدم ، گفتند دروغ است

 گریستم ، گفتند بهانه است

 خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

 

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت21:17توسط dezire | |

من به میهمانی افتاب میروم تنها..........

می مانی یا با من می ایی؟

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت12:45توسط dezire | |

...و سراغ مضراب دریا رفت

یاد دستهای تو افتادم

که بی مضراب چه زیبا موج میزدی

پس از ان روز بی همزاد

که تو را اواسط سطر سکو تش جا گذاشتم

تمام شنبه های بلوطی رنگ منتظر کسی بودم

کسی که تویی

 تویی که هیچکس نبودی

سکوت مر طوبی در گلوی من گیر کرده

تو حرف بزن

با کلماتی از جنس باور های من

حرف بزن...

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت16:16توسط dezire | |

.............

ما در کتابها بیهوده پرسه زدیم

هیچ نفهمیدیم

برخی کتابها چیزی نداشت بفهمیم

برخی چیزی داشت که ما نفهمیدیم

نفهمیدیم

هنگام عاشقی چرا انسان با کتاب

هم اغوش می شود

ایا کتاب مسکن این بیماری خطرناک است

یا اینکه ناقل ان....

با حافظ اشنا بودم

ان روزها که درک نمی کردمش

دیوانه وار می سوختم میان کوچه باغ غزلهایش

امروز بالشی است وگهگاه تفالی

به خواندن نی نامه مولا معتادم

صادق هفت بیت اول ان را

از سمفونی پنج بتهوون بزرگتر دانست

صادق خلف ترین فرزند عشق بود

وبه دیوار قرن بسته تاریک پنجره ای باز کرد

و نیما یادش بخیر

.......................

اری کتابهایی هست

که باید همیشه خواند چو حافظ و مولوی

کتابهایی هست که باید

با خود به قصر ایینه برد چو بوف کور

اما کتابی نیست که بتوان ان را سوزاند

مگر که اسکندر باشی یا...

 


+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت21:17توسط dezire | |